34

آنه همیشه خودش رو توی کالج کنار دیانا تصور می‌کرد. برای همین حتی احتمال این رو نمی‌داد که دیانا چشم‌انداز دیگه‌ای برای آینده‌اش داشته باشه. اون نمی‌خواست به کالج بره و خودشو در آینده یه کدبانو می‌دید. اگرچه پذیرش این موضوع برای آنه آسون نبود ولی متوجه شد که هیچکس حق نداره کسی رو مجبور کنه راهی رو انتخاب کنه که خودش انتخاب کرده، حتی اگه اون آدم دوست صمیمی‌اش باشه. برای همین آنه و دیانا برای دومین‌بار با هم پیمان وفاداری بستند و قول دادند حتی اگه راه‌هاشون از هم جدا شد، توی قلبشون به یاد هم باشند♥️ کلاس‌های آمادگی برای کالج کویین شروع شد. بچه‌هایی که تصمیم گرفته بودند به کالج برن تو این کلاس شرکت می‌کردند. اونا خیلی خوب درس می‌خوندند و به همدیگه توی درس‌ها کمک می‌کردند. گیلبرت بلایت هم دست از شیطنت‌ برداشته بود و با جدیت درس‌هاشو دنبال می‌کرد. این بر کسی پوشیده نبود که آنه و گیلبرت رقبای هم در کلاس محسوب می‌شدند. آنه تمام تلاشش رو می‌کرد که توی درس‌ها حرفی برای گفتن داشته باشه. تو یکی از روزهای زمستون کولاک شدیدی اَوِنلی رو در بر گرفت. بچه‌ها هنوز توی مدرسه بودند و دیگه نمی‌تونستند به تنهایی به خونه‌هاشون برگردند. گیلبرت و دوتا دیگه از پسرای کلاس رفتند که کمک بیارن. هوا خیلی سرد بود و هیزم هم تموم شده بود. بچه‌ها از سرما تو خودشون جمع شده بودند و منتظر برگشتن گیلبرت بودند. نهایتاً گیلبرت و پسرا با یه دُرُشکه برگشتند. همه سوار شدند و گیلبرت اونا رو تک به تک به خونه‌هاشون رسوند...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_آنه تو نباید همیشه به فکر دیانا باشی. این جدایی به معنای این نیست که شما برای تمام عمر همدیگه رو فراموش می‌کنید.

+اینو خودم می‌دونم ماریلا. امروز صبح من در کمال خونسردی نسبت به انتخاب اون تفاهم نشون دادم. اما به محض اینکه دیانا کلاسو بدون من ترک کرد یه دفعه احساس کردم که باید دنبالش بدوم. احساس کردم قلبم از کار افتاد و مرگ به استقبالم اومد.

_خدای بزرگ! نمی‌تونی اینا رو مثل بچه‌های معمولی به زبون بیاری؟! تازه یک سال تموم طول می‌کشه تا تو به کالج کویین بری. یعنی تو و دیانا یه سال فرصت دارین از نزدیک با همدیگه حرف بزنین.

+خانم لیند هم می‌گفت تو دنیا همه‌چیز بی‌عیب‌ونقص نیست. بنابراین آدم باید انتظارات منطقی‌تری داشته باشه. من و دیانا در مقابل هم پیمان وفاداری بستیم؛ برای دومین‌بار. چون هرکاری از محکم‌کاری ایراد پیدا نمی‌کنه. پس این پیمان دیگه ناگسستنیه!»

«_گیلبرت بلایت در آینده می‌خواد چیکاره بشه؟

+من از برنامه‌های آینده‌ی گیلبرت بلایت متأسفانه ابدا اطلاعی ندارم! حتی نمی‌دونم که اون برنامه‌ای داره یا نه!»

 

پ.ن: 

1. من فکر می‌کنم این قسمت نخستین جرقه‌ی "درونِ آدم حساب کردن" گیلبرت در آنه خورد. به عبارتی نخستین بذر دوست داشتن توی قلبش کاشته شد. شاید هم بشه گفت کینه‌ها جاشونو به دوست داشتن دادند. البته این درخت هنوز نوپاتر از اونه که بشه خیلی جدی‌اش گرفت!

2. به پس‌زمینه‌ی پیمان آنه و دیانا دقت کنید. با اینکه دقیقاً توی همون نقطه‌ایه که اونا برای نخستین‌بار این پیمان رو بسته بودند، ولی سرده و بی‌برگه و رنگ‌پریده؛ مثل جدایی.

*امروز اندکی زودتر از همیشه آنه دیدم. هم کمرم خیلی درد می‌کنه و هم کارهای دیگه‌ای دارم که باید انجام بدم.